تشنه
ليوان را كه بالا ميآورم از تهش چيزهايي ميبينم كه نبايد. شرمم ميشود به ادامه تصوير خيره شوم اما چه ميشود كرد تشنگي امانم را بريده است. ليواني ديگر و دوباره همان اتفاق. سر و صدايشان همه را عاجز كرده است. كمي تقلا، كمي سر و صدا و سپس آرامش و دوباره... انگار تمامي ندارد. به خودم ميگويم:
((چقدر زشت بود جفتگيري انسانها هم اينگونه بود. اصلا از كجا معلوم؟ شايد انسانهاي نخستين همينگونه بودهاند. احتمالش هست. اما اگر اينطور باشد چه بخت بلندي داشتهاند. و چون كسي چون ما نبوده است كه رفتارشان را زير نظر بگيرد، آنها آن را به مرور زمان تغيير دادهاند و به حالت كنوني كشاندهاند. آري، احتمالا كسي نبوده است. كسي نبوده است كه رفتارشان را ضبط و يا مكتوب كند و تا ابدالدهر به نمايش درآورد كه مبادا به گونهاي ديگر رفتار كنند. و تازه به اين تفاوتها اكتفا نكند و هجوم به حريم خصوصي ديگران را مايه مباهات و افتخار خود بداند و ديدن آن را به ديگران نيز سفارش كند. اصلا مگر كلمه جفتيابي و يا جفتگيري چه ايرادي داشته است كه در ميان آدمها به همسريابي و توليد مثل و يا لقاح بدل گشته است؟ شايد به اين خاطر كه جفت به معني دوتايي هست و انسانها هم كه... .))
ذهنم ديگر قد نميدهد. به خيال خودم نگاهم را كه كِش ميدهم تصوير واضحتري از آنها ميبينم اما ته ليوان ديگر چيزي نيست. آب تمام شده است و من همچنان تشنه. باورم نميشود يك ليوان آب خوردن آن هم در اين زمان كم اينقدر با خودش فكر به همراه داشته باشد. از ته ليوان نيمهپر چه چيزهاي ناپيدايي پيداست. و چه چيزي پنهانتر از حريم خصوصي ديگران؟ و من هنوز تشنهام. ليوان ديگري را پر كرده و تا ميتوانم نوشيدنم را آرام ميكنم بلكه ناديدنيهاي بيشتري ببينم كه سر و صدايشان امانم را ميبرد. تهمانده ليوان را به سمتشان ميپاشم و خود را از آن لذت تلخ دوست داشتني رها ميكنم. هنوز چند دقيقهاي از رفتن آن دو نميگذرد كه سر و كله جفت ديگري در همانجا پيدا ميشود. گنجشك نيمه مردهاي را به پنجه گرفته و براي تصاحبش دست و پاي يكديگر را ميدرند. ديگر تشنه نيستم. ليوان خالي را بالا ميآورم و تفكرات نه چندان زلال خود را مينوشم و به خود ميگويم:
(( چقدر زشت بود آدمها بر سر تصاحب جسم نيمه جان ديگري به جان نه چندان جان هم ميافتادند. اصلا از كجا معلوم كه...))
21:42 | توسط دل من
|
وجود
از خنكاي اول شب تا انتهاي آن با لباسی مندرس و دستاني سياه کنار خیابان ميايستد و فال گردو میفروشد. هر سال كارش همين است. در همين فصل يكي دو هفتهاي ميايستد و گردو ميفروشد و ميرود تا سال ديگر. هر بار كه ميآيد انگار از نو شروع كرده است. آرام كنار خيابان ميايستد سيني بزرگي بر روي پايهاي چوبي كه با دستان خود ميسازد ميگذارد و گردوها را فال به فال درون سيني ميچيند. آب نمك مختصري درون سيني ريخته و با قاشقي كه سياهياش چندان كمتر از دستانش نيست شروع ميكند به بازي با آب نمك. گويي هر بار كه با قاشق آن آب مختصر درون سيني را به چرخش وا ميدارد خاطرات نه چندان زياد زندگياش را به گردش وا ميدارد. هنوز چند روزي بيشتر از سال گذشته را مرور نكرده كه اولين مشتري فرا ميرسد:
_ سلام.
_ سلام.
_ فالاي گردوت چند تاييه؟
_ سه تايي دارم پنج تايي هم دارم.
_ چند تا فال ديگه مونده؟
_ خيلي.
اولين مشتري خانم متشخصي است كه نه ماشين آخرين سيستمش و نه آرايش نه چندان غليظش هيچكدام منجر به هيچگونه تغييري در قيافه پسر بچه نميشود.
_ عزيزم همه رو ميبرم فقط تميز بزارشون تو يكي از اون كيسه پلاستيكها.
پسر كه از گفته خانم جوان به وجد آمده در يك چشم به هم زدن شروع به شمردن فالها ميكند، آنها را در نهايت وسواس داخل پلاستيك گذاشته و دستش را دراز ميكند كه... چشمش به دستان سياه خود و لبخند مليح خانم جوان ميافتد. ناخواسته دستش را عقب ميكشد، سرش را پايين ميآورد نگاهي به چهارپايه، سيني، قاشق سياه و گردوهاي درون كيسه پلاستيك مياندازد، كمي مردد ميماند و سپس سرش را بالا ميآورد و با صدايي متزلزل و درمانده ميگويد:
_ بفرمایید.
1:36 | توسط دل من
|
تولد
تبریک میگويم سه سالگياش را
به خودم كه نه، به دلم.
كه دلم سرايي است بيرون خودم
هرچه ميخواهد ميگويد خود به خود، به خودم.
2:22 | توسط دل من
|
تقدیر
مکان: ميدان جنگ
دوربین از بالای بالا، بالاتر از آسمان، حركت ميكند به سمت پايين ميآيد. در ميدان جنگ كسي نيست. سپاهِ هر دو طرف در نزديكي اردوگاه خود ايستادهاند. دوربين، قبل از اينكه به پايين برسد به سمت اردوگاهِ سمت راست ميرود. فرمانده سپاه، مردي تنومند، سرش را پايين گرفته و دستهايش را كمي جلوتر از سينهاش به حال دعا به هم چسبانده است. دوربين پايين ميآيد:
پروردگارا، كمك كن. اميد اين كشور به من است. شكست در اين جنگ شكست در زندگي است. شكست من شكست ملتم است. كمك كن، مثل هميشه.
دوربين در ميان دعاي فرمانده بالا ميآيد و به سمت اردوگاه طرف مقابل حركت ميكند.
سردار جنگ، مردي تنومند، تنها ايستاده و در حاليكه سلاحش را در دست گرفته سرش را رو به آسمان كرده است. دوربين پايين ميآيد تا جاييكه زمزمههاي مرد تنومند به گوش ميرسد:
خداوندا، خانوادهام و تمامي ملتم چشم انتظار من هستند. شكست من نابودي آنها را رقم خواهد زد. كمك كن، كمك كن، مثل هميشه.
دوربين به آرامي در ميان خواهشهاي سردار بالا ميآيد، در همان حال به سمت آسمان ميچرخد و سپس به آرامي در ميان ابرها به سمت آسمان و بالاتر از آن حركت ميكند.
14:0 | توسط دل من
|
کمی آنطرفتر
گفتم ديگر خسته شدم، چرا ناراحتي؟ چرا غم؟
گفت شاد باش
گفتم چگونه؟
گفت چشمانت را بازتر كن
گفتمش چطور؟ خستگي امانم را بريده.
كاغذ و قلمي به من داد و گفت بكِش
گفتم ناراحتي را كه نميتوان كشيد
گفت نه. آزادي را بكِش
قلم را گرفتم و پرندهاي كشيدم، در آن دورها.
گفت خوب است اما براي بيان آزادي كافي نيست. آزادي را بكِش
ابروانم بيشتر در هم فرو رفت. گفتم چگونه؟
نگاهي به چشمان خستهام كرد. قلم را ازدستم گرفت و قفسي بزرگ كشيد، در همين نزديكي.
ابروانم باز شد، چشمانم مشتاق شد. بلند شدم خنديدم و رفتم.
شايد به آن دورها...
2:13 | توسط دل من
|
اشاره
صدای ریز و ممتدی به گوشم میرسد و مرا با خود همچون ماشین زمان شاید هم همچون فرشتهای به دوران ابتدایی مدرسهام میبرد. گاهی که درسمان زود تمام میشد بیمعطلی شروع میکردیم. یک نفر از کلاس بیرون میرفت، تغییری به وجود میآمد و بازی شروع میشد. داوطلب کنجکاو وارد کلاس میشد و با نگاهش به سرتاسر کلاس جستجویش را آغاز میکرد. در آن سرِ کلاس هم معلم و یا شاید یکی از بچهها، کسی که همه قبولش داشتند، مداد به دست بر روی نیمکت نشسته بود و راهنمایی میکرد. هرچه داوطلب به موضوع نزدیکتر میشد مدادِ اشاره سریعتر به نیمکت کوبیده میشد و برعکس. بچهها همه ساکت که مبادا صدای مداد به گوش مخاطبش نرسد و بهانهای در آورد. اوایل که آشنایی چندانی با کلاس و همکلاسیها نداشتیم تنها تغییر کلاس جابجا شدن بچهها بود که توسط معلم صورت میگرفت. اما بعدها که جاها و اسمهای همدیگر را به خاطر سپردیم تغییرها هم عوض شدند. چیزی جابجا نمیشد بلکه نو میشد. چیزی شاید نامتعارف از کیف بچهها وارد فضای کلاس میکردیم. بعدها همان چیز نامتعارف هم متعارف شد و بازی روز به روز سختتر میشد. دیگر تنها به مدد چشم بازی پایان نمیگرفت بلکه باید تمام هوش و حواست را به صدا میسپردی و پاها، چشمها و شاید تمامی حرکاتت را مطابق آن پیش میبردی.خلاصه اینکه بازی روز به روز سختتر و سختتر و سختتر شد.
فکر کن... از همون روز اول توی آسمونا نبوده، روی همین زمین بوده. کنار خودمون. شاید یه خرده، فقط یه خرده اونطرفتر. مدادی به دست گرفته بوده و ما رو به سمت هدف میکشونده. چه چیزی عوض میشده و یا تغییر میکرده نمیدونم فقط اینو میدونم اینقدر موضوع جالب بوده و اینقدر ما کنجکاو بودیم که صدای مداد اشارتش را میشنیدیم.
و به مرور دور و برمان را شلوغ کردیم. سر و صدایمان بلند و بلند و بلندتر شد. شاید هم بهانهای درست کردیم برای نشنیدن. و سالهاست که مداد اشارت بر زمین شاید هم بر سرمان، جایی در همین حوالی کوبیده میشود و ما سر در گم و بیدلیل به دنبال چیزی نامتعارف و شاید هم متعارف میگردیم. و تا صدای مداد اشارت به گوشمان نرسد گیج و سردرگم در کف کلاس شاید هم زمین به اینطرف و آنطرف میرویم تا اینکه زنگ مدرسه یا شاید هم زنگ مرگ زدهمیشود و وقت تمام میشود. و معلم متعجب از آن همه اشارت و ما مستاصل از آن همه تلاش بیهوده. بیگمان آن صدا همان صدای دلنشینِ مداد از بین نمیرود و تا ابد باقیاست و معلم همان معلم صبور و مشتاق بر سر جایش نشستهاست و خستگی ناپذیر به کارش ادامه میدهد مگر اینکه از کلاس خارج شویم و... . و شاید بد نباشد گاهی و فقط گاهی تمامی صداها را خفه کنیم و به صدای ریز و ممتد و یا شاید... گوش فرادهیم و اگر چیزی شنیده نمیشود چشمانمان آنقدر کمسو و بهانههایمان اینقدر بزرگ نشدهباشد که از فضای کلاس خارج شویم و در حیاط مدرسه به دنبال کشف تغییر باشیم.
12:5 | توسط دل من
|
نقد
و ما چه بیرحمانه دلگفتههای یکدیگر را همچون نوشتهای نقد میکنیم.
13:57 | توسط دل من
|
سر خط
جمله اول را که تمام کرد با صدایی رساتر گفت:
ــ نقطه. سر خط
ــ مامان؟ چرا برم سر خط؟ نمیشه از بقیش بنویسم؟
ــ آخه عزیزم این جملهای که میخوام بگم جدا از اون جمله هست.
ــ خوب اگه جدا از اون هست بذار توی دیکته فردا بگو، باشه؟
ــ آخه مامانجون من که یه جمله بیشتر نگفتم!
ــ خوب من دیگه قاطی کردم بس که گفتی آن مرد اسب دارد، آن مرد داس دارد، ... . اصلا چرا اینجوریه؟
ــ چه جوریه؟
ــ یه روز میگی آن مرد اسب دارد یه روز میگی آن مرد اسب ندارد! بالاخره داره یا نداره؟
ــ عزیزم زندگی یعنی همین.
ــ یعنی چی؟
ــ یعنی یه روز داری، یه روز نداری.
ــ مامان؟
ــ [مادر به سختی نگاه متزلزلش را به دختر میبخشد]
ــ پس چرا؟
ــ ها؟ چرا چی؟
ــ [با دیدن چهره مادر مکث مشکوکی میکند] مامان؟
ــ دیگه چیه؟
ــ بابام مرد نیست؟
ــ یعنی چی؟ این چه حرفیه؟ آدم که به بابای خودش این حرفارو نمی زنه. بابات مرد بزرگیه.
ــ پس چرا اسب نداریم؟
ــ عزیزم هرکی اسب داشت که مرد نیست. تازه چیزای مهمتری هم تو زندگی هست که ما داریم.
ــ میدونی مامانی، شوخی کردم. ولی باهاش قهرم. چرا هر شب اینقدر دیر میاد خونه که من خوابیده باشم؟
ــ دخترم اون واسه من و تو زحمت میکشه. واسه همینم هست که میگم توی زندگی چیزهای مهمتری هست که خدا رو شکر ما داریم.
ــ مامان؟
ــ دیگه چیه؟
ــ میشه بقیه دیکته رو سر خط ننویسم؟
ــ چرا مامانی؟
ــ آخه...
ــ آخه چی؟
ــ دفترم داره تموم میشه
ــ اوووووه، اون همه تا آخرش جا داره که.
ــ آره ولی...
ــ ولی چی؟
ــ ولی آخرش تمرینای ریاضی رو نوشتم.
مادر اشکهای حلقه زده در چشمانش را از نگاه دختر میدزدد و با صدایی رساتر میگوید:
ــ همون که گفتم. نقطه. سر خط
0:59 | توسط دل من
|
اندازه
ــ قد من بلندتره
ــ نه قد من بلندتره
ــ میگم قد من بلندتره
ــ نخیر، مگه کوری؟ قد من بلندتره
ــ کور خودتی. اصلا بریم از بابا بپرسیم...
ــ بابا بابا قد من بلندتره یا سامان؟
ــ خوب نمیشه دقیق بگی ولی...
ــ اِ قبول نیس سعید پاهاشو بلند کرده.
ــ همینی که هس، تو هم اگه میتونی پاتو بلند کن.
ــ مگه مث تو دیوونم؟ میرم راحت رو صندلی وای میسم.
ــ نخیر، اونجا قبول نیس. بیا پایین
ــ نمیام
ــ میگم بیا پایین
ــ نمیام
ــ نمیای نه؟
ــ نه، نمیام
ــ خیله خب...
ــ آآآآخ، مگه مرض داری دیوونه؟
ــ دیوونه هم خودتی
ــ میزنم...
ــ بسه دیگه. ببینید بچهها، آدما اندازه مشخصی ندارن. هر روزی یه اندازهای هستن، یه روز بزرگن، یه روز کوچیکن. این بستگی به...
ــ به عقلشون داره. دیدی؟ دیدی گفتم سامان دیوونه؟ بزرگی که به قد نیس. به عقله. خوب پس من از تو بزرگترم چون نمرههام از تو بهتره...
ــ سعید یه کاری نکن به بابا بگما!
ــ مثلا چی میخوای بگی؟ خوب هرچی میخوای بگو.
ــ بابا این سعید همش تو مدرسه تقلب میکنه. همین دیروز یکی از بچهها رو که بهش تقلب نداده بود رو تا میتونست کتک زد. تازشم، دیروز هم که دیر اومدیم خونه به خاطر سرویس نبود همش تقصیر سعید بود. اون گفت که دروغکی به مامان بگیم که سرویس مارو دیر رسونده خونه.
ــ به به به!!!
ــ بابا بابا بابا. اون ماهی گلی خوشکله یادته؟ همونی که خیلی دوسش داشتی!
ــ آره بابا خوب یادمه!
ــ اون که از تنگش نپریده بود بیرون! سامان بجای غذای ماهی بهش سماق داده بود، اونم مرد.
ــ خیلی نامردی
ــ تقصیر خودته، خودت خواسی
ــ اگه مردی وایسا... دِ واسا دیگه...
ــ بچهها بچهها... من...
میخواستم بگم که...
یادتون باشه اندازه آدما بستگی به احساسشون داره. ((دروغگو دروغ نمی گوید مگر به سبب حقارتی که در نفس خود احساس می کند.)) *
* : سخن امام علی(ع)
14:7 | توسط دل من
|
بغض
ــ بابايي ول كن الان وقت شوخي نيست.
ــ نه بابا. زود باش زود باش. من خر سواري ميخوام. زود باش
ــ بابايي الان اصلا حوصلهش رو ندارم بذار واسه يه وقت ديگه.
ــ نه همين الان. يا بايد خر سواري بدی يا بايد...
ــ يا بايد چي؟
ــ يا بايد خر سواري بدی.
ــ اَه ول كن بابا جون
ــ إ بابايي چي شد؟ چته بابايي؟ من که چیزی نگفتم.
ــ هيچي بابا جون چيزيم نيست.
ــ خيله خب بابايي اصلا خر سواري نميخوام. خوبه؟
ــ باشه عزیزم. باشه گلم.
ــ بابايي مگه من چيكار كردم. من كه چيز بدي نگفتم. بابايي تو رو خدا بخند. از دستم ناراحت شدي؟
ــ نه عزيز دلم. فقط برو بذار بابا تنها باشه. باشه؟
ــ بابايي...
ــ جون دلم
ــ ميخواي بغلت كنم؟
ــ ها؟ ! بغل؟ ! . واسه چي بابایی؟
ــ آخه هر وقت من ناراحت ميشم، مامان بغلم ميكنه اينقدر آروم ميشم. خيلي كِيف داره بابايي. ميخواي؟
ــ نه بابا جون.
ــ چرا بابايي؟
ــ آخه زشته بابا جون.
ــ چیش زشته بابایی؟
ــ بزرگ که شدی میفهمی.
ــ من هيچوقت نميخوام بزرگ بشم.
ــ چرا بابایی؟ بده بزرگ بشي، قوي بشي، واسه خودت مردي بشي؟
ــ واسه خودم يا بقيه؟
ــ چه فرقي ميكنه بابايي. مهم اينه كه بزرگ میشی، قوي میشی، مرد میشی. ديگه هيشكي نميتونه بهت زور بگه. تازه ميتوني مواظب منو مامان و خواهرتم باشي. بده بابايي؟
ــ نه بابايي. بابايي..
ــ جون دلم عزيزم
ــ اگه بزرگ بشم، مرد بشم، بتونم جلو حرف زور وایسم خيلي خوبه؟ يعني ديگه هيشکي اذيتم نميكنه؟ يعني ديگه هيچوقت ناراحت نميشم؟ يعني ديگه هيچ وقت گريه نميكنم؟
ــ ...
ــ بابايي من اصلا نميخوام بزرگ بشم. من ميخوام هر وقت ناراحت شدم گريه كنم. دوست دارم هر وقت ناراحت شدم و بغض گلومو گرفت مامانم بياد بغلم كنه. اصلا بابايي...
ــ جون بابايي
ــ چرا مردا نبايد گريه كنن؟ چرا هر وقت گريه ميكنم بهم ميگي: مرد كه گريه نمي كنه (با صدايي شبيه باباش)
ــ ...
21:20 | توسط دل من
|